![]() |
![]() |
|
|
اجرای همه ی نقش های غم انگیز زندگی را باید به زن ها سپرد.
پ ن :دیگر کسی صدایم نزد ( امیر حسن چهل تن ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:37 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
گاهی اوقات فکر می کنم جنون دارم که به عکست نگاه کنم و داغ دلم تازه شود.فکر می کنم مریضم که روزی صد بار تو را می بینم و فکر می کنم که هستی.وقتی با کسی راجع به مریضی ام حرف می زنم می فهمم که خیلی ها مرض اند ٬ شبیه من.بعد همه با هم به این نتیجه می رسیم که مریض نیستیم ٬فقط برای راحت زندگی کردن فراموشی موضعی گرفته ایم.آنوقت دوباره به عکست نگاه می کنم و فکر می کنم که چقدر خوب بود که تو هم فراموشی موضعی داشته باشی و بدی های مرا فراموش کرده باشی.چقدر خوب بود که جای خالی من عذابت می داد و بعد....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:29 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
داشتیم با میم راجع به برنامه ی شوک دیشب بحث می کردیم ٬ میم می گفت دیدی یکی سر پسرش را بریده بود !!! با چشم بهش اشاره کردم که جلوی پسر کوچولوی کلاس اولی حرف نزند که یکدفعه دیدم پرسید با چی سرش را بریده ؟ میم گفت با چاقو !!! کلاس اولی گفت مگه می شود یکی سر بچه اش را ببرد ؟؟؟ باور نمی کرد دنیا اینقدر بی رحم باشد.کاشکی بچه ها همیشه بچه بمانند و ما بزرگترها را با یادآوری بی رحمی هامون عذاب ندهند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
زمینها خیس است از باران٬هوا تاریک است .با الی توی کوچه قدم می زنیم ٬باران که تند می شود قدم های ما هم تند می شود.برای اینکه از هم جا نمانیم دست هم را می گیریم و زیر باران می دویم. می دویم و می خندیم.الی در حین دویدن می گوید چقدر خوب است که تو هستی که فقط خواهرم نیستی و ما می دویم ٬ می خندیم و بی خیال تمام غصه ها می شویم حداقل تا وقتی که باران ببارد و زمین خیس باشد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:32 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
این موضوع به کرات تکرار شده و همه ی ما کما بیش شاهد این تزریق منفی به افکارمان بوده ایم.اینکه صدا و سیما از پلیس در همه ی سریالها و فیلمهای سینمایی چهر ه ی موفقی را به نمایش گذاشته است . در یک فیلم سینمایی طنز که همه ی عناصر فیلم به خنداندن مردم فکر می کنند پلیس به وزارت ارشاد فشار می آورد و طبعا وزارت هم به کارگردان و دیگر عوامل که در انتهای این فیلم به مردم تفهیم شود که کوچکترین موردی از زیر دست پلیس در نمی رود٬که ضریب خطای پلیس ایران صفر است .یا در سریالهای خانوادگی اگر نقش پلیس کمرنگ باشد اصلا اجازه ی پخش نمی گیرد.بعد از همه ی این در افشانیها و این همه انرژی مثبت که به ما پرتاب می شود باز هم مردم در روز روشن از خیابانهای خلوت عبور نمی کنند.باز هم وقتی از بانک خارج می شوند چندین بار جیبهایشان را تا رسیدن به خانه چک می کنند ٬باز هم برای پنج دقیقه تاخیر فرزندشان از مدرسه نگران و مضطرب می شوند.
همه چیز با تبلیغ درست نمی شود ٬ دیدگاه مردم با عملکرد آن ارگان است که تغییر می کند و مثبت یا منفی می شود نه با آژیر بنزهای پلیس و دیدن فیلمهای صرفا سرگرمکننده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:13 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
هنوز وقتی عکس ات را می بینم دلم حس عجیبی پیدا می کند.صدایت دیگر در گوشم نمی پیچد مهربانیت اما همیشه با من است.فریادهایت را از یاد برده ام اما گناهت هنوز اینجاست و در شانه های من جا خوش کرده است.حالا بعد از گذشت این روزهای سخت که هنوز هم ادامه دارند و کش می آیند دخترک چشم سفید قصه پشیمان شده و می خواهد دوباره قصه را جور دیگر روایت کند.او نمی داند که قصه اگر شیرین باشد بی ناز و عشوه های او هم شیرین است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:45 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
به راستی که تو ارحم الراحمینی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:39 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
دیگه این کارها قدیمی شده٬این فیلم ها و داستان پردازیها و دروغها .یک روزی خودم نویسنده ی این فیلم نامه ها بودم . طراح بازی هایی که جفتمون می دانیم یک بازی دو سر باخت است .پس با کمال میل دو سر بازی را به شما واگذار می کنم.به تو الف ق / و م ح .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:14 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
۱-کسل کننده ترین جمعه ای که هر کس می تواند داشته باشد را من امروز داشتم.هر چقدر در طول روز سعی می کنم که به تو فکر نکنم به همان اندازه نتیجه ی عکس می گیرم آنقدر که شبها هم به خوابم می آیی ٬زجرم می دهی و بعد مطمئنم که می خندی اما من نمی بینم.
۲-کسی از بیرون سلطان قلبها را با ویلون می زند ٬پیر است اما امیدوار به پنجره هایی که شاید صدای دلش را شنیده باشند و باز شوند.من برای هزارمین بار شب یلدا را می بینم ٬اینبار بیشتر خیانت مهناز و شریفی را حس می کنم .صدای فروتن ایندفعه از قلب من زبانه می کشد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:55 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
آقای ح از همسر و دخترش جدا می شود و با میم ازدواج می کند،میم خوشحال و راضی از این سعادت!!! آقای الف هم از همسر و فرزندش به خاطر یک میم دیگر می گذرد ولی با میم هم ازدواج نمی کند!!!! آقای الف ادعا می کند که عاشقانه سین را دوست دارد اما به خاطر یک میم دیگر سین را رها می کند. آقای ب عاشق همسر و زندگی اش است اما الف را که می بیند قید همه چیز را می زند.
هر کدام از آنها دلایل خاص و صد البته منطقی خودشان را دارند.آقای ح از همسرش نا راضی اشت،آقای الف زود بچه دار شده و این موضوع عذابش می دهد ، آقای الف دیگر برای بار اول عشق افلاطونی را می خواهد تجربه کند که افتضاح همه چیز بالا می آیدو همسرش از او جدا می شود . این مثلث عشقی همیشه وجود داشته،همه ی ما یا آن را دیده ایم یا خیلی بد شانس بوده ایم و در راس یکی از مثلثها قرار گرفته ایم. اما فکر نمی کنم هضم این موضوع تا وقتی زنده ام برایم مقدور شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:27 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
نسترن عاكفيان واژه هایی از کجا یک مهندس خسته |
|
RSS
|