![]() |
![]() |
|
|
این موضوع به کرات تکرار شده و همه ی ما کما بیش شاهد این تزریق منفی به افکارمان بوده ایم.اینکه صدا و سیما از پلیس در همه ی سریالها و فیلمهای سینمایی چهر ه ی موفقی را به نمایش گذاشته است . در یک فیلم سینمایی طنز که همه ی عناصر فیلم به خنداندن مردم فکر می کنند پلیس به وزارت ارشاد فشار می آورد و طبعا وزارت هم به کارگردان و دیگر عوامل که در انتهای این فیلم به مردم تفهیم شود که کوچکترین موردی از زیر دست پلیس در نمی رود٬که ضریب خطای پلیس ایران صفر است .یا در سریالهای خانوادگی اگر نقش پلیس کمرنگ باشد اصلا اجازه ی پخش نمی گیرد.بعد از همه ی این در افشانیها و این همه انرژی مثبت که به ما پرتاب می شود باز هم مردم در روز روشن از خیابانهای خلوت عبور نمی کنند.باز هم وقتی از بانک خارج می شوند چندین بار جیبهایشان را تا رسیدن به خانه چک می کنند ٬باز هم برای پنج دقیقه تاخیر فرزندشان از مدرسه نگران و مضطرب می شوند.
همه چیز با تبلیغ درست نمی شود ٬ دیدگاه مردم با عملکرد آن ارگان است که تغییر می کند و مثبت یا منفی می شود نه با آژیر بنزهای پلیس و دیدن فیلمهای صرفا سرگرمکننده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:13 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
هنوز وقتی عکس ات را می بینم دلم حس عجیبی پیدا می کند.صدایت دیگر در گوشم نمی پیچد مهربانیت اما همیشه با من است.فریادهایت را از یاد برده ام اما گناهت هنوز اینجاست و در شانه های من جا خوش کرده است.حالا بعد از گذشت این روزهای سخت که هنوز هم ادامه دارند و کش می آیند دخترک چشم سفید قصه پشیمان شده و می خواهد دوباره قصه را جور دیگر روایت کند.او نمی داند که قصه اگر شیرین باشد بی ناز و عشوه های او هم شیرین است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:45 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
به راستی که تو ارحم الراحمینی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:39 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
دیگه این کارها قدیمی شده٬این فیلم ها و داستان پردازیها و دروغها .یک روزی خودم نویسنده ی این فیلم نامه ها بودم . طراح بازی هایی که جفتمون می دانیم یک بازی دو سر باخت است .پس با کمال میل دو سر بازی را به شما واگذار می کنم.به تو الف ق / و م ح .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:14 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
۱-کسل کننده ترین جمعه ای که هر کس می تواند داشته باشد را من امروز داشتم.هر چقدر در طول روز سعی می کنم که به تو فکر نکنم به همان اندازه نتیجه ی عکس می گیرم آنقدر که شبها هم به خوابم می آیی ٬زجرم می دهی و بعد مطمئنم که می خندی اما من نمی بینم.
۲-کسی از بیرون سلطان قلبها را با ویلون می زند ٬پیر است اما امیدوار به پنجره هایی که شاید صدای دلش را شنیده باشند و باز شوند.من برای هزارمین بار شب یلدا را می بینم ٬اینبار بیشتر خیانت مهناز و شریفی را حس می کنم .صدای فروتن ایندفعه از قلب من زبانه می کشد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:55 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
آقای ح از همسر و دخترش جدا می شود و با میم ازدواج می کند،میم خوشحال و راضی از این سعادت!!! آقای الف هم از همسر و فرزندش به خاطر یک میم دیگر می گذرد ولی با میم هم ازدواج نمی کند!!!! آقای الف ادعا می کند که عاشقانه سین را دوست دارد اما به خاطر یک میم دیگر سین را رها می کند. آقای ب عاشق همسر و زندگی اش است اما الف را که می بیند قید همه چیز را می زند.
هر کدام از آنها دلایل خاص و صد البته منطقی خودشان را دارند.آقای ح از همسرش نا راضی اشت،آقای الف زود بچه دار شده و این موضوع عذابش می دهد ، آقای الف دیگر برای بار اول عشق افلاطونی را می خواهد تجربه کند که افتضاح همه چیز بالا می آیدو همسرش از او جدا می شود . این مثلث عشقی همیشه وجود داشته،همه ی ما یا آن را دیده ایم یا خیلی بد شانس بوده ایم و در راس یکی از مثلثها قرار گرفته ایم. اما فکر نمی کنم هضم این موضوع تا وقتی زنده ام برایم مقدور شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:27 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
شنیدن صدای یک دوست خیلی خوب قدیمی ، کسی که جزو معدود آدمهایی بود که به راحتی کنارش حرف می زدم و او گوش می داد و می فهمید ،آرامم کرد. کسی که همیشه مرا می بخشید و من هم همیشه از خطاهایش می گذشتم .کسی که طعم محبت را کنار من مزه مزه کرد و هیچ گاه مزه اش دهانش را خسته نکرد.کسی که دوست بود یک دوست واقعی .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:49 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
زیر پل سید خندان منتظر تاکسی ایستاده ام ،نفس نفس می زنم ،آب دهانم را قورت می دهم ،باز هم یاد تو افتاده ام .بغض ام را قورت می دهم ،فرو نمی رود . سنگین است.گناهم چه بود که نه اینجایی و نه از یادم می روی!!!چرا تمام نمی شوی ؟با دست تاکسی را نگه می دارم ،سوار که می شوم اشکهایم جاری می شوند .یاد شکلاتهای تلخ سینما گلریز می افتم که به تلخی این روزها بودند . یاد دستهایت که بزرگ بودند و مهربان .به مقصد که می رسم بی حرف و بی کلام کرایه را حساب می کنم تا لرزش صدایم غرورم را بیش از این لگد مال نکند .باد پاییزی با سوز زمستان مخلوط زیبایی را ساخته که سرخی چشمهایم را می توانم به آستین آن گره بزنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:30 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
این روزها هیچی بهترین خبری است که می توانی بدهی . این را مادرم می گوید که همیشه عاشق هیاهو بوده .عاشق خنده های من ٬و حالا به سکوتم راضی شده است. به اینکه میوه های پوست کنده اش را بخورم و مثل این چند وقت نه نگویم .بر روی پوست صورتم دنبال رد پای تو می گردد ٬چیزی پیدا نمی کند ٬صورتم خشک است !به این هم راضی است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:3 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
هوا تاریک است که از در خانه می آیم بیرون .هنوز صدای جیر جیرکهای شب قبل قطع نشده ٬اشکهایم خشک نمی شوند . هق هق نمی کنم . هیچ کس اشکهایم را از پشت عینک نمی بیند . غرورم شکسته شده ٬اعتمادم به انسانیت لجن مال .صدایت را باز هم می شنوم ٬سوار تاکسی که می شوم خواننده ی نه چندان قدیمی می خواند :فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرت و بشوری از من ... اما ته دل من نفرت نیست اما نفرین هست ٬آه هایی که روزی تو را به سوی دیوار بلندی پرتاب می کند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:3 توسط سمیرا رضابیک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به قول بزرگي حرفهايي هست براي نگفتن
وارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهاييست كه براي نگفتن داره...... |
| پیوندها |
|
نسترن عاكفيان واژه هایی از کجا یک مهندس خسته |
|
RSS
|